پنج شنبه ۱ تیر ۱۳۹۶ | الخميس 26 رمضان 1438 | Thursday, 22 Jun 2017
  • اخبار
  • تخصصی
  • ذره بین
  • رخداد ها
  • سرمقاله
  • مدرسه کسب و کار
  • معرفی کتاب
  • پادکست
  • چند رسانه ای
  • چهره ها
  • یادداشت
  • ارسال مطلب


    چهارشنبه ۰۱ مهر ۹۴ | ۰۹:۳۳

    مجتبی کاشانی: از کارخانه ی دل تا مدرسه ی عشق / هادی آقازاده
    وقتی بند اول انگشتان محمود اسدی زیر قیچی بی رحم دستگاه گیوتن کنده شد، بیشتر از اینکه نگران انگشتان بر باد رفته اش باشد، نگران دوتاری بود که دیگر نمی توانست بنوازد. از قضای روزگار، انگشتانش کمی رشد کردند و او حالا می توانست دوتاری که روزگاری دنیایش بود را بنوازد، اما حالا تاری نداشت […]

    وقتی بند اول انگشتان محمود اسدی زیر قیچی بی رحم دستگاه گیوتن کنده شد، بیشتر از اینکه نگران انگشتان بر باد رفته اش باشد، نگران دوتاری بود که دیگر نمی توانست بنوازد. از قضای روزگار، انگشتانش کمی رشد کردند و او حالا می توانست دوتاری که روزگاری دنیایش بود را بنوازد، اما حالا تاری نداشت که با آن دل نوازی کند. آخَر آن را شکسته بود از شدت اندوه از دست دادن انگشتان بر باد رفته …

    مدیر که باشی یعنی سرت شلوغ است. کارت با اعداد و ارقام و دفتر و دستک است. از این جلسه به این جلسه می روی و اصلا حواست نیست که دور و بَر تو کیست و اصلا چرا باید به این چیز ها فکر کنی؟! هر چه نباشد تو مدیری و مسائل مهمتری هست. چه فرقی می کند کارگر تو دستش زیر گیوتن قطع شود یا کمی آن سو تر کارگری دیگر، به خاطر کاری که باید انجام دهد و به خاطر آن پول می گیرد، نعمت دیدن را از دست بدهد.

    اما محمود خوش شانس بود. او مدیری داشت که خود نیز اهل دل بود. مدیر او مجتبی کاشانی بود. گاهی حتی شعرهایش را برای کارگر هایش نیز می خواند. تار نوازی محمود را دیده بود و وقتی فهمیده بود ماجرا را، یک تار برای خودش گرفته بود و یک تار هم برای کارگری که در متون مدیریتی هیچ ارتباطی بین او و کارگرش گنجانده نشده بود. حالا هر دو صاحب ساز و هر دو از گذشته نزدیک تر به هم و رفیق تر از قبل بودند.

    مجتبی کاشانی را اهالی فرهنگ و هنر به شعر هایش می شناسند. دانشگاهی ها می دانند یکی از معدود دانش آموختگان مرکز مطالعات مدیریت ایران، وابسته با دانشگاه هاروارد است و مهندسی صنایع را پیش اهلش که ژاپنی ها باشد، آموخته است. اهالی صنعت مدیریت کم نظیر و فلسفه های نوین مدیریتی اش را به خاطر دارند. از دست به کار خیر ها هم کمتر کسی است که مدرسه ای بسازد و نداند روزگاری مردی، با دست های خالی و فقط با عشق، ۲۰۰ مدرسه را عمدتا برای مناطق محروم ساخت.

    شعر می گفت و غصه می خورد و دغدغه هایش را مشق می کرد. دغدغه هایی که عمدتا حاصل سوغاتی هایش از ژاپن بود. وقتی می دید ملتی با کمترین منابع، بر تارک اقتصاد دنیا تکیه زده اند.

    دغدغه هایی از جنس  نظم کارخانه های ژاپنی که می شد حتی در کف کارخانه اش، نماز خواند و یا دغدغه هایی از جنس نبود فلسفه ی بومی برای مدیریت بر مبانی همان داشته هایی که داریم و حتی خود نمی دانیم.

    باید دست به کار شد و کاری کرد. چه این کار طراحی مدل بومی « هفت سین صنعتی» مبتنی بر ۵S ژاپنی باشد و بعد برای همین کار بشوی پدر ۵S ایران، چه این کار طراحی «چرخه ی طابا» ( طراحی، اجرا، بازبینی، اقدام اصلاحی) مبتنی بر چرخه ی دمینگ باشد و چه این کار، شعر های نابی باشد که خشونت صنعت را لای حریر احساس بپیچد و همه را گره عشق بزند.

    کتاب « نقش دل در مدیریت» جنسی از همین دغدغه هایش دارد و البته جواب هایی که رد پای همه شان را می توان در نگاه او به فرهنگ اصیل ایرانی – اسلامی، جست و جو کرد. نگاهی که نزد متخصصان امروزی ما، حنایش رنگی ندارد و تا وقتی اسم پورتر و دراکر و سنگه و … نباشد، خواندن و تدریس و تحقیقی هم در کار نیست. تو گویی که اُفت دارد برای دانشگاهی ما که سر از کار شیخ بهایی در آورد و مدل بومی برای مسئله ی بومی ارائه دهد. انگار حل کردن مسئله های پیچیده که نفهمی چیست و فقط بدانی، ISI  ها دوستش دارند، خوش تر از دیدن مسئله های مردم و ساعت ها درگیر حل کردن آن شدن و دست ها را روغنی کردن است.

     از مجتبی کاشانی نوشتن سخت است وقتی بدانی هر چه بنویسی، نمی توانی حق مطلب را ادا کنی. نمی توانی بگویی انسان اگر عاشق باشد و عشق به انسان، ورد زبانش باشد. دیگر همه ی توصیه ها و متن های مدیریتی پیش پای تو رنگ می بازد. شاید برای همین هم ایستگاه کاری محمود اسدی بعد از ماجرای خریدن تار، رکورد تولید سیلندر در یک روز  را می شکند. کاری که هیچ زمان سنجی و تکنیک مدیریتی، از عهده اش بر نیامده بود. آری شاید عشق، حرف های جدیدی برای گفتن داشته باشد و کلید های جدیدی برای حل مشکلات قدیمی ما…

    بخت از آن کسی است

    که به کشتی رود و به دریا بزند

    دل به امواج خطر بسپارد

    و بخواهد چیزی را کشف کند

    و بداند که جهان پر آیات خداست

    بشنود شعر خداوندی را در کار جهان

    و ببندد کمرش را با عزم

    و نمازش را در مزرعه

    در کارگهی بگذارد

    و مناجات کند با کارش

    و در اندیشه یک مسئله خوابش ببرد

    و کتابش را بگذارد در زیر سرش

    و ببیند در خواب

    حل یک مسئله را

    باز با شادی درگیری یک مسئله بیدار شود…

    1. محمد جواد رضوانی
      ۰۸/۰۷/۱۳۹۴

      سلام. لذت بردم. خیلی متن زیبایی بود.

    2. وحید برزگران
      ۰۷/۰۷/۱۳۹۴

      سلام ، ضمن تشکر فراوان از جناب آقای آقازاده بابت نوشته بسیار دلنشین و فصیحشان، به اعتقاد بنده مرحوم کاشانی از معدود افرادی بود که روح و جان مدیریت را درک کرده بود و این درک عمیق به خوبی در آثار این متفکر دلسوخته مشهود است. الحق و الانصاف که او چشم هایش را شسته بود و با قلبی آرام و بینشی عمیق جور دیگری به فرهنگ کار، صنعت و جایگاه و نقش مدیریت در صنعت بومی می نگریست. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

    3. میلاد رفیعی
      ۰۲/۰۷/۱۳۹۴

      سلام هادی جان. میلاد رفیعی هستم.
      ممنون از مقاله ای که نوشتی اما با کمال احترام من نظری متفاوت با تو دارم. چرا که مدیر مدیر است و کارگر کارگر است و نباید جایگاه ها لوث شود. آنجه که در مقاله بالا گفتی ممکن است در کارخانه ها و کارگاه های صنعتی با تعداد پرسنل کم صادق باشد. اما در محیط های صنعتی بزرگ با سرمایه و نیروی انسانی بالا چنین ارتباطی بین مدیر و کارگر صحیح نیست. و اگر چنین چیزی باشد به نظرم رویکردی پوپولیستی است.
      البته عرایض بنده نباید به معنای سنگدلی و عدم درک کاگران برداشت شود.
      با تشکر- دوست و همکلاسی سابقت، میلاد رفیعی

    ثبت نظر

    نام:

    رایانامه: (اختیاری)

    متن:


    تازه‌ترین اخبار
    رادیو کسب و کار

    telegramiien

    آدرس ایمیل خود را وارد کنید :